تبليغاتX
فرصتی برای دلتنگی

فرصتی برای دلتنگی

سلام

هوا هنوز گرگ و ميش نشده بود و تا اذان صبح دقايقي مانده بود...
يا امام رضا نمي دونم كدامين كارم منو كه اول محرم ميهمان حرم خواهرت بودم حالا آورده به ميهماني حرمت در دهه آخر صفر شايد من آمده ام تا فقط سلام رسان خواهري به برادري باشم...
تو فلكه بيت المقدس بولوار امام رضا يه فواره به رنگ خون خود نمايي ميكرد
از اين سر تا اون سر خيابان پارچه مشكي هايي كه به ائمه اطهار سلام مي داد بسته بودند اتوبوس كه خواست توقف كند گنبد طلا خودشو بهم نشان داد...
السلام عليك يا غريب الغربا
آمده ام حرم،از باب الرضا وارد مي شوم و به امام رضا سلام مي دهم از صحن رضوي به صحن غدير مي روم نماز جمعه است با مامان مي نشينم تا به خطبه ها گوش دهم در حين خطبه زمين مي لرزد،ديروز هم لرزيده بود،آيه ها هجوم مي آورند بايد به نماز ايستاد...
گوشيم زنگ مي خوره،باباست،تنها صبح زود آمده بود حرم و حالا راه برگشت را گم كرده هماهنگ مي كنم تا كه پيدايش كنم ولي خيلي از حرم دور شده راه هتل رو هم اشتباه رفته خسته است و ديگه ناي راه رفتن نداره...بچه كه بودم 6 سالم بود كه با تمام خانواده ام اومده بوديم مشهد تو ترمينال ازشون جدا شدم و گم شدم وقتي پيجر پدر و مادرم رو صدا كرد اين بابا بود كه هراسان آمد و دستمو گرفت و پيدام كرد و حالا منم كه بايد به جستجوي بابام برم كه پيداش كنم بايد دستمو دور دستش حلقه كنم كه تو شلوغي حرم گم نشود...
بعد اينروز ديگه بابا جرعت نكرد تنها بياد و بره با ما مي آمد پابوس آقا سلام مي داد و با ما برمي گشت... ما يعني من و مامان...
وارد شبستان مي شوم و مي ايستم گوش تيز مي كنم تا صداي كولر آبي حرم كه وقتي بچه بودم فكر مي كردم صداي ملكوتيانه كه تو شبستان مي پيچه را گوش كنم ولي از صدا خبري نيست هواي بيرون سرد هست و سوز داره مثل اينكه قراره برف بياد...
رواق ها رو بستند برف صحن ها را سفيد كرده به سمت گوهرشاد ميرم...
به جمعيت نگاه مي كنم عده اي دارند براي اقامه نماز آماده مي شوند و عده اي نماز زيارت مي خوانند و برخي قرآن تلاوت مي كنند و برخي زيارت نامه، به چرخش تسبيح ميان انگشتانشان دقيق مي شوم ذكر مي گويند و دستهايي كه از سر نياز به آستان الهي دراز مي شود به مداحي گوش مي دهم شب ارتحال نبي اكرم (ص) و شهادت مظلومانه سبط اكبرش امام حسن (ع) است،صاحب عزا بي بي فاطمه (س) مادر پدر است،مداح دارد روضه اش را تمام مي كند و با آخرين كلمات ناله هاي جمعيت هم اوج مي گيرد.

زني كه به كنيزي شيطان در آمد جگر فرزند فاطمه (س) را سوزاند و طشت به ميزباني از خون او نشست عهد شكاند و چه بد عهدي كرد...
واي كه امامم چه مظلومانه جان سپرد دشمن در خانه نشست و با مكر بر او از پشت خنجر كشيد و چه مظلومانه تشييع شد در حالي كه دشمن تابوت و بدن مباركش را هدف تيرها نشاند و قرن هاست كه بقيع و قبرهاي بي ظريح نشانه هاي مظلوميتش را به ما نشان مي دهد...
امام تجلي حلم علي (ع) است آري اگر حسين (ع) هم در شرايط حسن (ع) بود،حسن(ع) بود و اگر حسن در زمان امامت حسين، حسين...زيرا كه هر دو مصداق جاري و تجلي شكوهمند شخصيت علي(ع) هستند در دامان فاطمه (س) رشد يافته و پرورش يافته مكتب مصطفي اند...
مشهد پر از دسته جات و هيأتهاي عزاداري مي شود از همه جاي ايران آمده اند از راه دور و نزديك از طبس از هريس از دشت ناز از اصفهان از يزد از ساري از تهران از آبادان از ايوان از پل دختر از ارس از جاجرود از بيرجند از زاهدان از قوچان از داراب از بيستون از سنندج از زنجان آمده اند و بيشتر تبريزي ها و دسته جات شاخصي شان همان شاه حسين گويان، با دستي به نشانه وحدت دور كمر يكديگر را مي گيرند و با دستي ديگر كه چوب هايي را براي جانب داري از اهل بيت در هوا رقصان مي كنند...
دانه هاي ريز ريز برف هم به همراهي عزاداران مي آيند...
مي نشينم به دعا،دعا براي همه،دلم مي گيرد،نمي توانم براي خودم چيزي بخواهم چون هنوز تو خواستن هايم مرددم ولي اينطور نمي ماند خودم را دارم درست مي كنم درست هم مي شود مي دانم...
شب شهادت امام رضاست با مامان و بابا اومديم تو زير زمين حرم تو رواق دارالحجه نشستيم براي نماز مغرب و عشاء،نماز كه تمام شد خادمان خطبه امام را تو همين رواق خواندند...
حالا نوبت به غربت رضاست رضايي كه راضي به رضاي حق است مادامي كه راهي يك سفر بي بازگشت مي شود...
امام موسي كاظم(ع) دائما در زندان هارون عباسي اسير بود و امام رضا بود كه عائله پدر را سرپرستي مي كرد و خود تنها يك فرزند آن هم جواد خردسال را داشت...

مأمون كه مي خواست براي خود در منظر شيعيان آبرويي بخرد و وجهه اي بسازد امام را به ولايت عهدي بعد از خود منصوب مي كند ولي در درونش هر روز آجرهاي بناي نيرنگ و دسيسه هايي پر از بغض و كينه وحسد روي هم ديوار مي كند...
جلسات سوال و پرسش مي گذارد تا عصمت تو و خاندانت را به سخره بگيرد ولي آنجا كه تو به هر زبان پاسخ گوي اين گروه بوده اي شگفتي خلق را بر انگيختي و مهر صحت به رسالت خود و خاندانت از جانب حق گذاشتي...
معجزه هايت كم نبود تمثيل شير را بر ديواره ي بي جان سنگ به غرش وا داشتي...
ضمانت آهو را پيش صياد كردي و آهو چه خوب پاسخ ضمانتت را داد چه رو سياهيم كه از آهو كمتريم مي دانم كه صدها بار ضمانتمان را كرده اي و بي جوابت گذارده ايم...
تو مي دانستي از شهادتت چگونگي تدفين كردنت همه و همه را به ابا صلت گفته بودي، گفته بودي جوادت مي آيد تا ترا غسل و كفن كند، گفته بودي كه مي خواهند ترا پشت هارون دفن كنند ولي در آنجا سنگي ظاهر مي شود كه اگر همه ي كلنگ هاي خراسان را بياورند نمي توانند آنرا بكنند...
گفته بودي رطوبتي در قبرت ظاهر مي شود،ياد دادي اباصلت دعا بخواند و بعد از آن قبرت را آب مي گيرد و ماهيان كوچك ظاهر مي شوند و به دنبال آن ماهي بزرگي كه ماهي هاي كو چك را مي بلعد و غيب مي شود دعاي دوم را آموختي كه آب فرو بنشيند، اوج غربتت آنگاه نمايان مي شود كه براي تشعييت هيچ مردي از ترس مأمون حاضر نيست كه حاضر شود...و تبارك الله به غيرت زنان خراسان كه مهر خود را به شوهرانشان مي بخشند تا بيايند و گلبارانت كنند و تابوتت را بر دوش خود گيرند...

آري غريبانه در خاك مأوا گرفتي ولي خدايي كه نمي خواهد تو غريب بماني ايراني را عاشقت مي كند.
شب شام غريبان ولي نعمتمان است و ما مي خواهيم كه برگرديم از چهارراه شهدا خادماني كه شمعداني هايي را به دست گرفته اند به سوي حرم و صحن جمهوري در حركتند...
يك لحظه در ذهن خود با سقاخانه با پنجره فولاد با رواق ها با بست ها و ايوان هاي طلا با ساعت ها و نقاره خانه و صحن ها و ورودي ها با روضه منوره وداع مي كنم...
امامم در اين چند روز زيارت نامه هاي جامعه،امين الله، زيارت نامه مخصوص خودت همه را خوانده ام الا دعاي وداع با تو مي داني چرا؟ چون نمي خواهم وداعي در كار باشد هميشه سلام باشد سلام كه مرا زودتر به سوي خود بخواني پس دوباره در حالي كه از بولوار امام رضا دارم خارج مي شوم به گلدسته ها و گنبدت نگاه مي كنم و سلام مي دهم،
السلام عليك يا غريب العربا يا امام الهدي يا ضامن آهو رضا(ع)...

+نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت11:35توسط پونه | |

 

هميشه تصورم از قم خشت و گل بود و مردهاي عبا پوشيده دلم مي گرفت، ولي وقتي آمدم غدير بود و راسته الغدير غرق به نور...
السلام عليك يا فاطمه معصومه،
شتاب زده مي آيم تا نمازم را ببندم،
-
مسافري؟
-
نه آمده ام كه بمانم!...
بانو آمده ام پيشت با خواسته هاي ناشمرده،چشمم كه به ضريحت افتاد فقط سلام بود سلام كه بر روح پر فتوحت مي فرستادم.
خواسته هاي تا ديروزم حال ناخواسته شده بودند، هيچ نداشتم،هيچ براي خواستن،نه سري با هواهاي ماني،نه دلي با هواهاي نفساني،سرو تن هيچ شدم حالتي معنوي كه فقط ترا مي ديد...
رجهاي زيادي توي ميل مي اندازم قصد دارم براي مهلا يك پيراهني ببافم،كيسه كاموام پر شده از نخ هاي خارجي...
باز هم براي خودم دل مشغله اي رج زدم نمي خواهم دلتنگ باشم...
محرم از راه مي رسد و من در ديار غربتم...
پرچمي متبرك از كربلا مزين به نام حسين بر مي افشانند، سياهست،به رنگ عزا...
قم به پا مي خيزد و كار هر شبم مي شود حرم،فيضيه...
دلم مي شكند و در دل شكستگي ام خبري ميگيرم از آنكه نبايد و شايسته نيست كه به خاطر خودم خاطرش را بيازارم...
نا جوانمردانه و ناشناس شرمنده كردارم مي شوم،مي دانم صاف و ساده است چون تنها در نيابت زيارت او بود كه گريه كرده ام...
صحت و سلامت خانواده اش را مي خواست و عاقبت به خيري خودش ...
نامه اي به چاه مي اندازم،به زيارت محراب مي روم...
100
بار در هر ركعت اياك النعبد و اياك النستعين را تكرار مي كنم بر تن عدد هفت قداست مي پوشانم، وقت نيست،تكرار در تكرار نواخت 20 برمي گردم...
برمي گردم تا در قدمگاهي سجده زنم كه صاحبش از همه آدميان سالخورده تر است...
نمي دانم به باور رسيده ام...حتي نمي دانم در چه چيزي شك كرده ام؟...
مفيد را دور ميزنم و به فكر فلسفه و منطق فرو ميروم،حجاب ميكنم و سرگشته اين حجاب تنگ نمي دانم اين شهر جايگاه من مي شود؟...
شروع ميكنم به مقتل خواني...
گاه هم نواي بي بي سكينه مي شوم و خرابه هاي شام...

گاه با فرزندان زينب پيش دايي زانو ميزنم...
با قاسم و سٌر بند كفشش، كفش از پايم ميكنم و راهي مي شوم،راهي تا علي اصغر را در ميانه خيمه ها آب بنوشانم...
علي اصغر،حرمله،طفل شش ماهه، تيرسه شعبه،كدامين اينها با هم سنخيت دارد؟...
مي روم تا در چهره پدر و پسري كه در چهره هم دقيق شده اند دقيق شوم...
پسر از پدر مي پرسد آيا ما بر حقيم؟...
عموم( خدا رحمتش كنه) تو نصايح وصيتش آورد كه حق را بپذير حتي از گروه كافران...
و من امروز،از تو اي خداي من،مي خواهم كه مرا بر حق قرار بدهي حتي اگر حق با گروهي اندك باشد...
پسر از پدر آب مي خواهد و او زبانش را در دهان پسر مي گذارد...
فرات به احترام قمر بر مي خيزد و ماه با خود مي پندارد كه رسم ادب نيست كه در تشنگي سرورش سيراب شود، برمي گردد و زمين و زمان براي اولين بار فرياد ادركني يا اخا مي شنود...
از تل زينبيه بالا ميروم تا ببينم آنچه را زينب ديده بود...
سٌر ني در نينوا مي ماند اگر زينب نبود
كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود
مقتل را مي بندم...
در بين دو نمازم خبري مي آيد خبري از برادري صادق،خبر از دلتنگي مي دهد...
-
چرا؟صادق يادت كه نرفته من آخرين مهره بودم واسه اصلاح تو،رجعت به چي ميكني؟

اگه نمي خواي ديگه اس نميدم رجعت به چيزي نمي كنم دلم تنگ شده واست.
-
تصميم با خودته من بازدارنده نفس تو نيستم هميشه داداشم بودي و مي موني و از يادمم نميري...
و با خود عهد مي كنم كه زبان به گلايه نگشايم...هر چه مي خواهد بگويد...
در نزاع بين دو زن كوفي ام مي خوانند واي بر من كه حق را نمي شناسم و با عقل ناقص خود مي سنجم...
فقط يك اسم كافيست كه مرا بشناسد و من چه كودكانه طفره مي روم كه قسم خود را نشكنم و اسمي نگويم
و واي بر من كه به فروش پيامبري به سكه ي زر شناخته مي شوم...
حق كجاست كه مهر بر زبان بيهوده گويم بزند...
((
ویلُ لكل همزةُ لمزةُ ))
مي آيند كه ببرندم،همه مي آيند حتي برادر سربازم،دلم براي خانه پر مي كشد...
خانه مأمن امن من ميروم به شهر خودم...
خشت و آجر،عمامه و عبا و نعلين را وداع مي گويم و سلام دوباره مي دهم به صحن و سراي حرم...
السلام عليك يا فاطمه معصومه.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت17:30توسط پونه | |

 

همسایه هایمان سنگ به شکم می بندنو می خسبند

ایام حج است ومن در تعجب این همه قربانی ها

شب یلدایی چشمان سیاهت خوابم کرد

دست هایت معجزه دارند که عیسویست

پس چرا معجزه غایب ماند...

واژه ها در هم می لولند و من سیه پوش عمومم عمو عمو عمو عمو عمو عمو ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت12:14توسط پونه | |

 

صبح هنگام که آسمان مشرق غرق به خون می شود

دل غرق به خونم رمیده و دگرگون می شود

به آیینه می نگرم رنگ به رخساره ندارد

رخی که از پس فرداها چون می شود

لیلی زن است وعامر بن قیس مرد

آری! دلی که عاشقست مجنون می شود

به دست تقدیر نیست فقط سر انجام کار

همیشه همین بوده هر چه بکاری همون می شود

_بانو نازکی طبع لطیفت شکست

باشد سنگ آبدیده بتون می شود

_سگرمه بگشا گوش تلخی این چند روزه بگذار کنار

راست بگو خانه بدون خاتون می شود؟

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت16:49توسط پونه | |

 

   بعضی وقتا به زمین و زمان چنگ می زنی  بلکه یه جایی بنشینی بلکه بودنت احساس بشه بلکه باشی و دیده بشی...

 تو ماه رمضون اون زمان می شه لیله القدر و اون مکان میشه مسجد.مؤتکف میشی زاری میکنی بلکه دیده بشی بلکه فرشته هایی که نازل شدن به زمین تقدیرت رو که دارن می نوسند قلمشون همچین خوشگل برقصه خوشگل بنویسند آره حالی به حالی میشینی تو خودت زار می زنی خدا رو به هرچی که تو 360 روز سال نادیده می گیری قسم میدی که دستت رو به جایی بند کنه می گی توبه داری میکنی ولی خداییش بیان ازت بپرسند گناهت چیه که داری توبه میکنی میتونی جواب بدی می تونی تو این شب اقرار داشته باشی اصلا اعمال شب قدر رو بی خیال مداح داره نوحه می خونه تو به هوای شیعه علی بودن برا ی علی گریه میکنی !میشه بپرسم از علی چی می دونی که میگی شیعه اونی که براش گریه میکنی؟ اصلا علی زار داره که براش زار میزنی !؟

  علی که هرچی داشت افتخار بود عترت نداشت قرآن ناطق نبود اولین مسلمون نبود شجاع نبود دستش به خیر نبود حیدر نبود یدالله نبود ضعیف بود!؟چیه واسه چی برا علی گریه میکنی بهش ظلم شده بود مظلوم واقع شد حقش رو بهش ندادن؟

  علی که خود حقه پس حق و حقوق واسه اون چه معنی داره مسلک ومنصب به چه درد اون می خورد شنیدی میگن از دریا یه کاسه آب برداری بازم دریاست حالا یه عده ای یه زمانی بهش نگفتن امیرالمومنین مگه علی علی نموند؟

   مسلک ومنصب به چه درد اون می خورد که چون 25 سال کنار زده شده مظلوم واقع بشه شاید دارم کفر میگم ولی مگه علی کیه؟ چیه؟ مگه نه اینکه نور هست مگه نه اینکه قرآن ناطق هست خب سحری که اونم چه مبارک سحری سحرگاه لیلۀ القدر این قرآن ناطق فرق سرش شکافته میشه که مثل قرآنهای سر طاقچه های خونمون که سالی به عمری بازشون نمی کنیم باز بشه بلکه نور وجودیش عالم گیر بشه بلکه چیزی که دیده نمیشه دیده بشه محجور نمونه مگه به حق دیده نشد اونقدر دیده شده که خواسته و ناخواسته به زبونت میاد یا علی ...

 ببینم مگه علی مرد نبود مرام نداشت خدا رو نداشت؟ آدم بیچاره گریه داره مگه علی چاره کار نیست؟ می دونی چیه من از کجای قصه علی گریم میگیره از غصه هاش که سنگ مارو به سینه میزد ما ها که اونو نشناختیم وهنوزم نمیشناسیم.

می دونی باز من از کجای قصه علی گریم میگیره از میون نخلستون رفتناش از سر تو چاه کردنش با چاه درد دل کردنش آخه میدونی این تنها قسمتیه که میتونم درک کنم  وقتی یه مرد درد داره ولی... آره وقتی می خوای درد دل کنی ولی گوش نباشه که بخواد صدات رو بشنوه...

   نمی دونم تعریف من از امام علی چیه؟یعنی خودمم تا به حال بهش فکر نکردم شاید بگم یه اعرابی از نسل هاشمی ها که توخانه کعبه بدنیا اومد اومدنش معجزه داشت که دیوار کعبه رو شکافت پسر ابوطالب همسر فاطمه اولین مسلمون کسی که پیامبر اونو برادر خودش جانشین بعد خودش ولی مسلمین معرفی کرد فاتح خیبر در جای جای جنگ های صدر اسلام میشه از شجاعتاش شنید ردشو گرفت دلاوریهاشو دید از قضاوتاش خوندم نهج البلاغه اش رو کم و بیش نگاه انداختم بینش عمیق میشه گفت یه جورایی علم ماورایی داشتن در موردشون صدق میکنه  ولی خارج از آدمی نبود... نه نه مثل اینکه ما از علی می دونیم چرا اولش فکر کردم نمی دونیم چرا اینجوری فکر کردم آهان نکنه من یا ما داریم واسه نداشتن علی تو زمان حاظر گریه میکنیم مگه کوفه علی داشت چه گلی به سر تاریخ زد که ما بخواییم داشته باشیم یا مدینه یا تمام عراق و عربستان و مصر و دمشق وتمام قلمرو دوران خلافت علی... میدونی صادق یاد حرف تو افتادم گفته بودی اگه علی بود مترو میزد اگه علی بود...واقعا اگه علی (ع) بود تو دوره ما چی میشد؟حالا مگه صاحب الزمان هست چی شد نه نمی خوام کفر بگم ولی احمقانه هست دست رو دست بذاریم مسلمونی وشیعه بودنمون رو با گوش تا گوش پر کردن مساجدمون تو شبهای قدر و محرم الحرام نماد کنیم باکل ماه رمضون روزه گرفتن ولی از اون طرف سر سفره افطار و سحرمون هفت رنگ چیدن سفره مون واسه چهار نفر آدم دل سه نفر رو بیرون خونمون گرسنه بذاره احمقانه است که به جای اینکه دستمون بره تو جیبمون و به ابن سبیل کمک کنیم منتظر باشیم علی بیاد احمقانه است واسه خاطر اینکه بخوایم یتیم های این سر زمین دستی به سرشون کشیده بشه فرج بخوایم  که صاحب بیاد اون دست بکشه آهای حواستون هست کودکان سومالی از قحطی دارن تلف میشن هواپیماهای ناتو رو سر لیبیایی ها خراب شدن حواستون به هرج ومرج دنیا هست همه دارن جون به سر میشن نقش تو تو این بیداری چیه تو کی میخوای بیدار بشی آره به این چیزا که فکر میکنم به کوچک و حقیر بودن خودم پی میبرم تازه میفهمم که هیچی نیستم منم یکی از اون مسلمون نماها هستم که 360 روز سال چشمم رو میبندم و هر غلطی که دلم می خواد میکنم  شب قدر که میشه همراه مامان لباس مشکی ام رو می پوشم چادر سر میگیرم میرم جلو آینه تمام قد خودم رو بر انداز میکنم که چادر رو چطور سر بگیرم که بهم بیاد که کنار خاله خان باجی ها می شینم عیب رو من نذارند و اونقدر دستمال کاغذی از جا دستمالی بیرون میکشم و با خودم می برم مسجد که اگه اشکی از گوشه چشمی افتاد مثل خانوم های متشخص همراهم باشه که پاکشون کنم و این میشه قصه مسلمونی من! فارغ از جوونایی که تو سوریه یمن بحرین مصر انگلیس آمریکا عربستان فرانسه عراق افغانستان یونان... وسرزمین خودم اصلا همه دنیا زیر بار حرف زور له میشن نادیده گرفته میشن دست تقدیر و خودمون تیشه به ریششون میزنه...

راستی یه سوال دیگه شهادت تهنیت داره یا تسلیت ؟؟؟!!!

شهادت مولالموحدین  علی (ع) بر عموم مسلمین جهان ... باد.

نه این جمله مثل اینکه تسلیت داره ولی اگه علی باشیم که میگه فزت برب الکعبه اونم با یقینی که اون میگه رستگار شدم و بعد قسم می خوره اصلا حالا که روی صحبتم با مولام علی هست می خوام بگم شهادتت تهنیت...

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت13:51توسط پونه | |

می دونم بعد این روزهای زندگیم یه فرصت دوباره است...

وسط یه جاده سراب خیزان در هوایی که آفتابش مغز آدمی رو می پزونه یه ماشین مچاله شده خود نمایی میکنه

جمعیتی که دورش جمع شدن قطره قطره بنزینی که از باک پاره شدش جاریه خونو تو بدنشون می خشکونه ...

_بابا بابا ...بابا... اومدی تو خاکی...

اول یه پرش بعد تابلو حاشیه وجهت نما به چپ رو زیر گرفت گفتم الانه ترمز می کنه قبل اینکه به کامیونی که

 سر پیچ پارک شده برخورد کنیم ولی سرعتش زیاد شد یعنی ترمز برید...

سمت فرمون دولا شدم چشامو بستم صدا تو گلوم خفه شد شیشه تو صورتمون خورد شد همش تو چند ثانیه بود...

چند ثانیه ای که قطعا ذر اون به من مهلت دوباره زندگی داده شد... , چند ثانیه

من زنده ام...

چهار شنبه 4 خرداد 1390 ساعت 2.30 بعد از ظهر...

پژو 405 مشکی بعد برخورد با کمیون چند متر جلوتر از اون توقف کرد...

وسط یه جاده سراب خیزان در هوایی که آفتابش مغز آدمی رو می پزونه یه ماشین مچاله شده خود نمایی میکنه

جمعیتی که دورش جمع شدن قطره قطره بنزینی که از باک پاره شدش جاریه خونو تو بدنشون می خشکونه ...

سر باطری خاموشه...

_بابا بابا بابا حالت خوبه...

دستش رو گذاشت رو قلبش و گفت آخ قلبم...

هیچ گرمای خونی حس نمی کردم مطمئن بودم سالمم سقف ماشین در کناریم کاپوت کاملا روم مچاله شده بود

داشبورد تو شکمم اومده بود و شیشه خورد شده ماشین جلو صورتم جاده رو پاره کرد...

کمر بند ایمنی خودم وبابا رو باز کردم یکی رو دیدم در سمت بابا رو باز کرد و اونو کشید بیرون...

_من خوبم

_خواهر از این طرف بیا بیرون گیر که نکردی؟

سعی داشتم در کناریم که روی پای راستم مچاله شده بود رو حل بدم و کیفم که زیر پام افتاده بود بردارم حس میکردم

پام گیر کرده و حجم سنگینی روش سنگینی میکرد...

نه من خوبم... از سمت در راننده خودم رو کشیدم بیرون...,بابام,خودم می تونم بیام بیرون

خدا بهمون رحم کرد ماشین کاملا قیچی شده بود تعجب کردم من زنده ام ...قطره قطره بنزینی که از باک پاره شدش

جاریه خونو تو بدنم می خشکونه ... تو حاشیه جاده یکی دنبال یه بطری آب میگرده...

لب بابا پاره شده بود یکی بطری آب رو باز کرد و سر و صورت بابا رو شروع کرد به شستن...

_بابا حالت خوبه جاییت درد نمیکنه شیشه خورده ای که پیشونیشو نشانه رفته بود بر میدارم

_وچه تره هیچی نیه(بچه ام هیچ اتفاقی که برات نیفتاد؟)

_نه من سالمم تو حالت خوبه قلبت درد میاد؟

خدا بهتون رحم کرد ماشین شما تصادف کرده بود؟ واقغا سالمید سرتون جایی حس نمیکنید ضربه خورد

با گوشه دستمال خون بینیمو پاک میکنم درد عمیقی تو پای راستم حس میکردم... بدنم کوفته بود ودرد میکرد

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروز تولدمه 7 خرداد و حالا 24 سالمه...

حالا من یه فرصت دارم برای زندگی دوباره...میدونم این یه هشداره... که از سر عنایتش

نگذاشته یه مو تنم برداره...

گرمای هوا خواب رو به چشمای بابا آورده بود می دونستم این مسیر تصادف برامون

رقم میزنه ولی هیچ مقاومتی در برابر اتفاقی که می خواست بیفته نداشتم به دلم آگاه

 شده بود و چند باری دل دل کردم خودم پشت فرمون بشینم ولی...

_روبروی شهرک سها شهر بعد رویان جاده به سمت نوشهر یه تصادف سرنشیناش سالمند

راننده خوابش برد بوده انحراف از مسیر داشته زده به عقب کامیونی که حاشیه راه پارک بوده...

بابام که از خواب پرید پاش رو گاز بوده خواست ترمز بگیره ولی پدال گاز رو بیشتر فشار داد

 اگه سمت فرمون خم نمی شدم که بچرخونمش قطعا زیر کامیون پرس می شدیم وشایدم

 صورتم له میشد قطع نخاع هم رو شاخش بوده واقعا مرگــــــــــــــــــــــــــــــــی دلخراش می شد...

برای بابا غذا میکشم باید برم نوشهر استاد راهنمام باید پروژه ام رو نگاه بندازه کنفرانسMIS دارم...

_من تو رو میرسونم دلم خفه است یه دوری میزنم

_تازه عمل کردی رانندگی برات سنگینه خودم میرم

_شب میشه برگردی...

علی و محمد سر سفره نشستن ولی لب بالا لب نمی ارند مامان نهار رفته مهمونی

چاره ای نیست... اگه نه بیارم فکر میکنن خبریه من دیرم میشه...

_80تا بیشتر نمیری کمربندت هم می بندی منو ببر...

می دونم که زنده بودنم سالم بودن چارستون بدنم و پشت مانیتور نشستن و

 این لحظهها رو نفس کشیدن همش یه معجزه است می دونم بهم رحم کرده هر چند درک

نمی کنم به جوانیم رحم کرده به قامت پدر و مادرم احساس خواهر برادرام ویا...

ولی میدونم الان یه فرصت دوباره دارم برای روزهای 24 سالگی که به بهترین شکل رقمشون

بزنم...

آره من زنده ام و به خاطر خودم می خوام زندگی کنم...

+نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت13:32توسط پونه | |

 

نمی دونم چطور وچه جوری شروع کردم ولی گویا من این کارو کردم...

روزهای سختیه اتفاق ها از پشت هم آوار میشن وسیلانی از اتفاقهادر جریانند...

گنگی مبهمی رو پشت سر میزارم انگاری شرمم ریخته تو صورتش نگاه میکنم و با بی شرمی از خیانتم

میگم من عاشق شدم حماقت حق منه سادگی کردم واقعا این حرفا از کجا در اومد...

بعد از قضیه زندان یا به قول بچه ها همون مکه (حاجی شدم*)انگاری شدم یه احمق بالفطره میدونم به

سرم زده که لودگی میکنم...

با صاحب خونه ام حرفم شد سر بالا اومدن فاضلاب. خونه ام رو دم غروب فسخ کردم دل گنده شدم اسباب

 اثاثیه رو کشیدم خونه اش مهمونامم با خودم بردم واقعا این منم...

خانوم از دانشگاه اومدم برام صبحونه بچین...

پس کو گل؟

چایی دم کردم واسه خودت بریز من دستم کثیفه دارم سبزی خورد میکنم...پروانه:گناه داره پونه!!!!

پاشو پاشو واسه بچه ها نهار درست کن...

پیک به پیک میزنند بالا به سلامتی جمع...

یه پیتک میدم تلفن زنگ میخوره میگم اینقدر سوال پیچم نکن هر جا باشم به خودم مربوطه من از پس خودم

 بر میام بهتر از اینه اختیارمو بدم دست تو سه شب زندون خوابم کنی راک رو رو میز سر میدم توپها جابه جا

 میشن ...

حالا اومدم ساری ام...

ساعت ۴صبحه بوی عرق سگی نمیزاره بخوابم بچه ها تازه شنگول شدن میخوان قیلون چاق کنن خدایا من

 چرا کفه مرگم خونه خودم نرفتم از این بلاتکلیفی خستم گور بابای دوستام میخوام رفیق نیمه راه باشن تا

تو چاه بندازنم...

یه آشنایی غریب زلال بی نهایتی تو کوره راه سرنوشت چشمای تو پناه من تو این سیاهی مهیب حامی و

تکیه گاه من...ساعت ۶ صبحه چرتم با صدای آهنگ میپره شیلا میاد بالا سرم گوشیشو میگیره تو صورتم و

میگه خوشگل تر از پریا رو دیدی نسترن میگه نه اون صورت مرده مثل غنچه باز میشه رو نشون بده خدایا 

هنوز آب شنگولی نپرید از سرشون من مست نیستم که پا به پای شما برقصم پروانه داد میزنه بچمو ول

 کنید پاشو پونه جون برو تو اتاق من بخواب... یکی نیست بگه عربده نکش دم صبحه ملت خوابند...

massage:چند شب پیش که ازم خداحافظی کردی نشد منم ازت خداحافظی کنم ممنون که سر قولت

 موندی برات روزای خوشی آرزو میکنم خداحافظ دوست من...

فریال اگه فالگیره پس چرا اتفاق به این نزدیکیو ندید تیغم زد با اراجیفش دم خانوم مرادی گرم از ۶ ماه پیش

هم دادگاهی دید هم حبس خودم سهل انگاری کردم ...

بدون اینکه تو مغازه رو نگاه بندازم از جلوش رد میشم من نبینم انگاری اونم نمیبینه واقعا تو چه فکری بودم؟

از خونه اومدم ساک و چمدونمو بیار ببرم نه می خوام برم خونه بابا عمل قلب داره خونه بچه ها تنهان...

A new massageباحسینی یا احمد میدونم با سعید نیستی...

برام گرون تموم شد بیشتر از تاوان سه شب تو قلفدونی خوابیدن...

+نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت20:11توسط پونه | |

 

جرمم چیست که افتاده درین زندانم

حد وحبسم داده ازین واقعه حیرانم

افشای راز من از چشمانم نپرس

هاج و واج مانده زبی مهری ایامم

توبیخ نکن عیب نگیراز کارم !!!

گرازاین معرکه بگریزم دگرازهوشیارانم

حقی ضایع نکرده به جنایت نبردنم

گر حق گرفتنیست بستانم...

نیک میدانم در این قافله تنها نیستم

چون من هزارانند ومن یک از هزارانم

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت14:42توسط پونه | |


...و باغبان خبر ندارد
شبنم نيست كه بر روي من نشسته است
گريه ي شبانه من است
در اين هواي نمناك و نمور
براي باغي كه خزان ديده
گل عشقم ريشه مي دوانم در خاك
روزي نرسد كه شوم خشك كه نامم نهند خاشاك
گيسوانم عالمي بر هم مي زند
و شايد در نظر سهراب*هنوز
در سر راه نسيم
تكان مي خورم و جذبه هايي كه بهم مي ريزم
*و دستهايم ساقه ي سبز پيامي مي دهد به او
كو كجاست كه ببيند
جوانه زده ام در تپش سرخ حيات
در جاودانگي پيوند ريشه و خاك
اميد باغچه،نه
جهاني را تازه كرده ام
در اين فصل تي پا خورده
عروس سبز سايه هاي باغ منم
و نامم مي شود رازي نگفته بر لب باغچه
بيا و در جوارم نفس بكش
رايحه ام اگرچه تند
در هواي اين آسمان ترك خورده مرهمي مي شود
پدر به بهانه گل پونه
راهي مي شود راهي خونه
رويشم
چشم دوخته به انتهاي باغ
كه اين چنين سراسيمه ريشه مي دواند
و بوسه بر جاي جاي باغچه مي زند
آري ،گل عشقم ريشه مي دوانم در خاك
روزي نرسد كه شوم خشك كه نامم نهند خاشاك
براي چيدنم بيا
برگ سبزي ام تحفه ي درويشي باغچه
پر از دوباره هاي تازه ام،پر از جوانه
پي نوشت:*وام از سهراب سپهري شعر از روي پلك شب(و هنوز، در سر راه نسيم، پونه هايي كه تكان مي خورد جذبه هايي كه بهم مي ريخت.)(دست هايت،ساقه سبز پيامي را مي داد به من.)

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت19:9توسط پونه | |

 

زندگي،
يك دوئل بود،بين من و تو

تير اول عشق
تسخيرگر دل بود
سينه ام را شكافت
درد بي درمان از يك گل بود
همه اش بازي يا يك رول بود

تير دوم جفا
موقعش خم شدن قامت رعنا
من نمي دانستم عشق
تا به آن وقت هست
كه هستم برنا!!!

با خوردن تير دوم نيز
دستم شاستي هفتير را حس نكرد
پي نوشت: سر صحبتم با خانم هايي هست كه تو زندگي عاشق مي شن اونهايي كه به جاي حكمراني به قلبي،قلبشونو در قلمرو زياده خواهي هاي يه مرد قرار ميدن شرمندم ولي از قديم عاشق مجنون بوده معشوق ليلي لطفا جاتون را عوض نكنيد چون سوختن و ساختن ميشه كار شما آخرش هم با يه تي پا دك ميشين از من گفتن دنبال قلمرو خودتون باشين نه يه حكمران واسه قلبتون.
تو مرد جماعت وفا نيست نميگم شما هم تريپ بي وفايي بياين اشتباه نشه ميگم عاقلانه عاشق بشين دنبال هر نگاهي نرين به قول فروغ فرخ زاد كه ميگه:
اي زن كه دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو ،مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند                                                                                                                                                                                                                                                  راز دل خود به او مگو هرگز

+نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت17:26توسط پونه | |